تبليغاتX
منو غمو تنهایی. . .

عزیز


گرچه از فاصله ماه به من دور تری ، ولی انگار همینجا و همین دور و بری

ماه میتابد و انگار تویی میخندی ، یاد آید که انگار تویی میگذری . . .


 

نوشته شده توسط navid nobakht در سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ساعت 20:47 موضوع | لینک ثابت


فکر تنهایی

من و انتظار و کابوس تنهایی..
من و حس اینکه هر لحظه اینجایی

دارم آینه ها رو گم میکنم کم کم..
تو رو هر طرف رو میکنم، می‏بینم

نگو از تو چشمام چیزی نمی‏خونی..
تو که لحظه لحظه حالم رو می‏دونی

اگه این بهارم برنگردی خونه..
دیگه چیزی از من یادت نمی‏مونه

منو رها کن از این فکر تنهایی..
تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی

دارم از خودم با فکر تو رد میشم..
دارم عاشقی رو با تو بلد میشم

نگو از تو چشمام چیزی نمی خونی..
تو که لحظه لحظه حالم رو می‏دونی

اگه این بهارم برنگردی خونه..
دیگه چیزی از من یادت نمی‏مونه

منو رها کن از این فکر تنهایی..
تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی

منو رها کن از این فکر تنهایی..
تو نرفتی، نه تو هنوزم اینجایی





 

نوشته شده توسط navid nobakht در جمعه هشتم مهر 1390 ساعت 16:3 موضوع | لینک ثابت


دوست دارم

انگلیسی : I Love you                                                فارسی : دوستت دارم

آلمانی : Ich Libe Dich                                                      ایتالیایی : Ti amo

ترکیه ای : Seni Seviyurum                                            فرانسوی : je  Taime

یونانی : s ayapo                                                         اسپانیایی : Te quiero

هندی : Main Thumse Pyar Kia                                             عربی : انا بحبک

سویس : ch ha di ga rn                                          ژاپنی :  Kimi o Ai Shiteru

روسیه : Ya vas liubliu                                                      رومانی : Te iu besc

یوگسلاوی : Ya Te volim                                         ویتنام : Em ye^ Ha eh bak

سوئدی : jag a iskar dig                                              آفریقایی : ek het jou li



 

نوشته شده توسط navid nobakht در جمعه هشتم مهر 1390 ساعت 15:59 موضوع | لینک ثابت


چرا بی خبر رفتی؟؟؟؟؟

رفتی ؟ بی خداحافظی؟ فکر دلم نبودی که بی تو عذاب میکشد؟

فکر من نبودی که بی تو زندگی برایم جهنم می شود؟

مگر یادت نیست حرفهای روز آشنایی مان را؟

مگر قول ندادی همیشه با من بمانی و مرا تنها نگذاری؟

تو که اینک مرا تنها گذاشتی ، تو که بر روی قلبم پا گذاشتی

چه زود فراموشم کردی ، مرا آواره کوچه پس کوچه های

 شهر بی محبتی ها کردی

مگر نمیدانستی بعد از تو دلم را به کسی نمیدهم؟

مگر نگفته بودم عاشق شدن یک بار هست و دیگر عاشق کسی نمیشوم؟

مگر نگفته بودم اگر عاشقی هیچگاه مرا تنها نمیگذاری

پس تو عاشقم نبودی ، همه حرفهایت دروغ بود ،

عشقی در دلت نبود ، سهم من از با تو بودن همین بود!

باورم نمیشود رفته ای و بار سفر را بسته ای

دلم به تو خوش بود ، چه آرزوهایی با تو داشتم ،  

نمیدانی که شبها یک لحظه هم خواب نداشتم

رفتی و من چشمهایم خیس شد روزهای زندگی ام نفسگیر شد

رفتی ؟ بدون یک کلام حرف گفتنی!

کاش میگفتی که دیگر مرا نمیخواهی و بعد میرفتی ،

کاش میگفتی از من متنفری و بعد مرا تنها میگذاشتی ،

کاش میگفتی عاشقم نیستی و جایی در قلبم نداری و بعد میرفتی !

چرا بی خبر رفتی؟



 

نوشته شده توسط navid nobakht در جمعه هشتم مهر 1390 ساعت 15:49 موضوع | لینک ثابت


خیانت

از همه گذشتم به خاطر تو

چشمهایم را بر روی همه بستم به عشق چشمهای تو

دیگر قلبم را به کسی ندادم به هوای داشتن یکی مثل تو

گفتم حالا که عهدی بستم و عهدی با من بستی

وفادار بمانم و عشقم را به تو ثابت کنم

گفتم حالا که دوستت دارم و تو نیز گفته ای که مرا دوست داری  

تا نفس دارم با تو بمانم

روزها گذشت... روز و شبم با عشق و محبت های پوچت گذشت

من میگفتم از رویاهایم ، تو میخندیدی به آرزوهایم!

درد دلهای بی جواب ، چند شب است نیامده به چشمهای خواب

عشق اینگونه جواب مرا داد ، تو به من پشت کردی و

همان دلخوشی های پوچت، زندگی ام را بر باد داد!

روزی آمد که دیدم دستت درون دستهای کسی دیگر است

قلبت مال من نیست و در کمین بیچاره ای دیگر است

قلبت شلوغ شده و زندگی ات تباه

نمیدانم چرا تو آمدی و مرا شکستی ، من که نکرده بودم گناه!

تو لایقم نبودی 

 حالا دیگر بی ارزشتر از آنی که حتی لحظه ای به تو فکر کنم 

برو که نمیخواهم فکرم را حتی با خیال بی خیالی تو خراب کنم!

این را نوشتم نه به خاطر اینکه به یادت هستم

خواستم بگویم که بدون تو اینک خوشبخترین عالم هستم

خواستم بگویم که قلبم مال یکی است که حتی  

یک تارموی او را هم با یکی مثل تو عوض نمیکنم

تمام دنیا را به من بدهند او را ترک نمیکنم

او جایش تا ابد در قلب من است ، هیچگاه به عشقش شک نمیکنم ....

یک روز میرسد قلبت را میشکنند ، تنها میمانی ، پشیمان میشوی

در به در کوچه و خیابان میشوی و در حسرت روزهای با من بودن میمیری....





 

نوشته شده توسط navid nobakht در جمعه هشتم مهر 1390 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت


به دنبال حسرت...

دور دنیا گشتم تا بیابم او را

یافتمش در کنار باغی پر از گل

و باز هم گشتم تا راهی بیابم

برای رسیدن به او

و تلاشم نتیجه داد

به قلبش راه یافتم

آنجا نیز گشتم تا تمامی قلبش

بخاطر من بطپد

و در لحظه ای که

مغرور و مست از تملک و قدرت خود

دیدم در گوشه ی قلبش

آنجا که خیلی ها نمی بینند

سنگری از دوست داشتن ساخته شده

و رقیبم آنجا ایستاده و به من می خندد

پاهایم سست شد و بر زمین نشستم

از تمامی تلاشی که این همه زمان به خود هموار کرده بودم

از اشکی که به چمم آمد

و از کدورتی که به نام حسد بر من تحمیل کرد...




 

نوشته شده توسط navid nobakht در جمعه هشتم مهر 1390 ساعت 15:41 موضوع | لینک ثابت


عشق پرزده

بیا پیشم بمون تنها نمونم
می خوام تا ابد واست بخونم
می خوام بگم عشق پرزده
تو دل من کلی غم زده
اگه بیای بمونی پیشم
تا ابد راضی میشم
ته نشین شده عشقی که ما داشتیم
شمع و پروانه که سوختند ما کاشتیم
عشق از سه حرف تشکیل شده
ع ش ق اینجوری تعریف شده
علاقه شدید قلبی معنی شده
دوست داشتن با عشق درگیر شده
عشق پر زده تنهام
میای پیشم فردا
مثال عشقمون مثل آدم و حوا
عشق پر زده تو ور خدا برگرد
دیدی قیامت همه جوره باهات سر کرد
زیر لب اسمم و می کردی زمزمه
شنیدم خونه عشقت اومده زلزله
میدونم قلبت برام دلتنگه
همه حرفایی که میزنم یکرنگه
می اومدی پیشم می کرد قلبم تاپ تاپ
هر وقت می رفتی ساعت می کرد تیک تاک
اینو بدون عاشقتم صد در صد
همیشه تو دریایی و قطرم من
حالا منم همونیکه چشماش خیسه
به عشق تو اشکاش لبرزیه
کل زندگیم و باختم به یه لبخند
فقط دارم توی زندگی یه ترفند
قیامت می خوام بکنمت پرستش
اما نمیذارند دشمنای نفس کش
دشمن و بی خیال شو همیشه هستش
می خوام صدات کنم بگم پرستش
بیا پیشم بمون تنها نمونم
می خوام تا ابد واست بخونم
می خوام بگم عشق پرزده
تو دل من کلی غم زده
اگه بیای بمونی پیشم
تا ابد راضی میشم
ته نشین شده عشقی که ما داشتیم
شمع و پروانه که سوختند ما کاشتیم
بگو تنها نشستم بدون یارم
وقتی اون نیست من خیلی خارم
آسمون و نگاه می کنم مه شده
یاد خاطراتم میفتم گم شده
به عشقت میخونم حس قلبم
میذارم کف دست تو حرفم
چه جوری بهت بفهمونم می خوامت
می خوام بذارم دستم و رو لبت
بکنمت ترک و می خوام بگمت
بوسه نگو می خوام بدمت
هر وقت دستت و میدادی دستم
ضربان قلبم می رفت رو 700
همیشه هستم تو خواب و بیداری
وقتی تو نیستی من هستم تو خماری
چرا نمیای بهم بگی بی حالی
از وقتی که رفتم بیماری
چرا کم سو شده چشای گربه ایت
رنگت پریده و انگاری مرده ای
چند وقته که رفتی شدم ساکت
هر شب می خوابم به امید خوابت
نگاه می کنم به عکسمون تو قاب نقره ای
دیگه الان کنار حاله
بغل عکست من مثل خارم
نقره داغم کردی ولی نرفتی از یادم
بیا پیشم بمون تنها نمونم
می خوام تا ابد واست بخونم
می خوام بگم عشق پرزده
تو دل من کلی غم زده
اگه بیای بمونی پیشم
تا ابد راضی میشم
ته نشین شده عشقی که ما داشتیم
شمع و پروانه که سوختند ما کاشتیم
عاشق منم، ساده دل منم

اگه من منم اون عاشق تو قصه ها منم
اگه نیازم نذار ببازم
بذار تو دلت خونه عشق و بسازم
این بود عشق من چرا بهت تشنم
بودی تو بهشتم تویی فرشتم
همه کف دستم با خون نوشتم
که تویی و میمونی تنها عشقم
پس چرا بهم نگفتی یک کلام
که من تو رو دوست دارم علیرضا
بی تو من نمی تونم زنده باشم علیرضا
علیرضا دیگه مردست از الان
دیگه رفتم بستم
حالا شدم خسته
کسی که بی تو الان تنها نشسته
می تونی صدام کنی عاشق دل شکسته
آروم آروم بخاطرت چشام میشه بسته


 

نوشته شده توسط navid nobakht در یکشنبه سوم مهر 1390 ساعت 14:54 موضوع | لینک ثابت


عشق دروغ

آغاز عشق . ساحل وقایع دروغ بود

عشقت دروغ .کل حقایق دروغ بود

دستت نوشت : عاشق تو هر آن کجا

دست ظریف و خط شقایق دروغ بود

افسانه بود وقتی مهر تو بر دل نشست

آن لحظه ها . تمام دقایق دروغ بود

حالا عبور می کنم از هرچه بود و هست

از هرچه چشم های مرا بر دل تو بست

قلبت ولی برای دلم تنگ میشود

صدها دریغ . قلب من ازسنگ می شود

شاید به سنگ بودن خود شرم می کنم

از تنگ بودن قلب خود شرم می کنم

خاتون روزهای قدیمی مرا ببخش

بعد از تو باز خاطره تکرار می شود

مثل طناب بر تن من دار می شود

یادش بخیر عشق تو تنها امید بود

دیگر گذشت . عشق تو انکار می شود

مردی که رفت پیش خودش کم کسی نبود

چشمی که سوخت قاعدتا تار می شود

اینجا دو جفت خط موازی و یک نگاه

غیر از تو نیز بر همه اجبار می شود

چشمان مست خواب کسی را به هم نزد

وقتی که رفت . چشم تو بیدار می شود.


 

نوشته شده توسط navid nobakht در یکشنبه سوم مهر 1390 ساعت 14:50 موضوع | لینک ثابت


رمز و راز واژه های زشت و زیبا

عاقلانه ترین کلمه "احتیاط " است
حواست را جمع کن

دست و پا گیر ترین کلمه "محدودیت" است
اجازه نده مانع پیشرفتت شود


سخت ترین کلمه "غیر ممکن" است
اصلا وجود ندارد

مخرب ترین کلمه "شتابزدگی" است
مواظب پل های پشت سرت باش

تاریک ترین کلمه "نادانی" است
آن را با نور علم روشن کن

کشنده ترین کلمه "اضطراب" است
آن را نادیده بگیر

صبور ترین کلمه "انتظار" است
همیشه منتظرش بمان

با ارزش ترین کلمه "بخشش" است
سعی خود را بکن

قشنگ ترین کلمه "خوشرویی" است
راز زیبایی در آن نهفته

سازنده ترین کلمه "گذشت" است
آن را تمرین کن

پرمعنی ترین کلمه "ما" است
آن را به کار ببر

عمیق ترین کلمه "عشق" است
به آن ارج بده

بی رحم ترین کلمه "تنفر" است
با آن بازی نکن

خودخواهانه ترین کلمه "من" است
از آن حذر کن

نا پایدارترین کلمه "خشم" است
آن را در خود فرو بر

بازدارنده ترین کلمه "ترس" است
با آن مقابله کن

با نشاط ترین کلمه "کار" است
به آن بپرداز

پوچ ترین کلمه"طمع " است
آن را در خود بکش

سازنده ترین کلمه "صبر" است
برای داشتنش دعا کن

روشن ترین کلمه "امید" است
همیشه به آینده امیدوار باش


پوچ ترین کلمه"طمع " است
آن را در خود بکش


 

نوشته شده توسط navid nobakht در شنبه دوم مهر 1390 ساعت 11:35 موضوع | لینک ثابت


بهترین وجذابترین شعر

کاشکی شعر مرا می خواندی
گاه می اندیشم

می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من

آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی، اما
خواب نوشین کبوترها را
در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت:
«چه تهیدستی مرد»
ابر باور می کرد

من در آیینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو؟
هیچ
تو همه هستی من، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری؟
همه چیز
تو چه کم داری؟

هیچ
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی؟
نه، دریغا، هرگز
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر
مرا می خواندی
...!


 

نوشته شده توسط navid nobakht در جمعه یکم مهر 1390 ساعت 21:18 موضوع | لینک ثابت